گذر بود، از وحشت هرچه فکر.
با تمامی کلماتی که مقصود،
/ چقدر جسور/...
شادم از هرچه حماقت.
که اسباب بازی، اسباب بازی، اسباب بازی هرچه تکرار
توی دستان یخ کرده ی مقصود
سیگار دود کند توی هرچه ریه ام
و جاده برود توی هرچه مه
□
استوارم بر وجودکه دود چشمش را خواهد سوزاند
و مقصر، نود و هشت درصد دیگر مغزم.
شادم از هرچه حماقت؛
«اقیانوس باشم،برای لحظه ای.
با عظمتی چسبیده به لحظه ی وجود.
ورای وجود، اقیانوسیست
که غروبش
جزیره ندارد»...
□
شب رفته است...
انگار آغاز برای همه سخت بوده و گاهی شب،
بی تاب مادرش میشود.به آن روزهایی که چند تصویر گنگ توی ذهن دارند.
هی باید نوستالژی بزایندو این اصلن خنده دار نیست
وهم جاده و وهم گاماسباب بازی که بیفتد از دستت
آنوقت باید تکرار طی کنی تا خانهدر راه اتوبوسی سوار شوی و از خستگی
دراز بکشی آن وسطتا پا روی پایت بگذارند
تا به مغزت برسند؛که پاشیده،
روی پلاک اتوبوسعلی نوروزی
دی ماه 90




