تبليغاتX
هیچ رازی نیست
88/03/24

 

Andrew Ek متولد 1975 در شهر Evanston، شیکاگوی آمریکا.

مادرم مشوقم بود. از همان کودکی شروع به کشیدن کردم. بیشتر کارام دایناسورها و حیوانات بودند. تا این که در 1982 پدرم خودکشی کرد. و باعث شد نقاشی هایم تیره شوند و خودم را با رفتن به سوی فیلم های وحشتناک، هنر و فیلم های نقاشی شده آزار دهم. این مرا به  کار با جلوه های ویژه علاقه مند کرد و پس از پایان دبیرستان در برنامه تکنولوژی طراحی صنعتی در موسسه هنر شهر Pittsburgh ثبتنام کردم. چیز نامعلومی مرا نا امید می کرد تا این که خبری دریافت کردم مبتنی بر افزایش مشکلات خانوادگی. از برنامه خارج شدم و از آن پس روی توسعه کارهای رنگ روغن متمرکز شدم.

 

و اکنون

اندرو اک پیکرنگار. پیکرنگاری در کارهای من تاثیر گرفته از رویاها و خیالهاست. که من علاقه مند به ایجاد کارهای با مضامین شهوانی هستم که الهام گرفته از حالات طبیعی داستان های سینمایی یا محیط اطراف خودم هستند.

 

در کارهای او چیزی که بیشتر از مضامین شهوانی به به چشم میخورد حالات چهره است که سعی در نشان دادن عشوه های زنانه دارد. عشوه های زنانه ای که در بر دارنده ی حالات ذهنی هستند و قصد دارند جوابی برای احساسات بیننده باشند.

        

ترجمه خودم بود احتمالن اشتباهاتی وجود داره. متن اصلی رو گذاشتم.

 

 

 برای دیدن متن اصلی و آثار  (منبع)Art.webestreem.plمجله هنر و طراحی

http://art.webesteem.pl/17/ek_en.php

 

 

سایت شخصی او

http://www.andrewek.com

+  | نوشته شده در ساعت 19  توسط علی نوروزی  | 


87/12/18
روی آن سنگ بزرگ که همه جا پیدا بود،

دیگر چیزی معلوم نیست.

از زمین، جز آن سنگ بزرگ و من که روی آن نشسته بودم.

چیزی باقی نمانده است.

+  | نوشته شده در ساعت 3  توسط علی نوروزی  | 


87/09/05

برگردان: حسين نوش آذر

(از مجموعة توکيو مونتانا اکسپرس)
در هفت سال گذشته هر بار و هميشه که به او زنگ مي زنم، در منزل است. در هفت سال گذشته شايد هفتاد بار به او زنگ زده ام و در اين مدت، او هميشه گوشي تلفن را برداشته است.
تماس هاي تلفني من با او بي قاعده و به يک معنا از روي تصادف اتفاق مي‌افتد. روراست: هر موقع که عشقم بکشد، به او زنگ مي زنم. انگشتم را که هفت بار روي دگمة اعداد دستگاه تلفن فشار دهم، از آن سوي خط ناگهان صداي رفيقم را مي شنوم: الو!
گفت و گوهاي تلفني‌مان زياد مهم نيست. آنچه که اهميت دارد اين واقعيت است که او هميشه گوشي را برمي دارد. گاهي صبح ها و گاهي شب ها به او زنگ مي‌زنم.
مي گويد که مي رود سر کار. اما مي پرسم مگر چه مدرکي در تأييد اين ادعا در دست هست؟ مي گويد متأهل است و با اين حال من هرگز زن او را به چشم نديده ام و زن او هرگز در هفت سال گذشته گوشي تلفن را برنداشته است.
امروز بعد از ظهر طرف‌هاي ساعت يک و ربع به او زنگ زدم. نگفته پيداست که خودش گوشي را برداشت. تلفن فقط يک بار زنگ زده بود. به تدريج به اين نتيجه مي رسم که او از سال 1972 خانه‌نشين است و تنها کار او اين است که در خانه‌اش منتظر اين باشد که من روزي بهش زنگ بزنم.
منبع: دیباچه

+  | نوشته شده در ساعت 22  توسط علی نوروزی  | 


87/07/27
شاهکاری از andrew lahman به نام Cubist Realities

Andrew Lahman by Cubist Realities

تمام صفحه

+  | نوشته شده در ساعت 3  توسط علی نوروزی  | 


86/12/16

محله هاي قديمي جنوب

خانه هاي كاه گلي

"عروسي قرمز پوش"

تور را كه بالا مي زني خودت را گم مي كني

|ــ|

آن كه آنجا...، كنار ديوار كانال مي كند.

آنقدر پست بود كه مرا از خواب بيدار كرد

|ــ|

شمشيري حلبي و آب نديده را مي روم

بالاي ديواري كه نخل ها زير پاي آن دشتي سبزند

وقتي كه بايد ايستاده روي ديوار راه بروي

تا وقتي كه ديوار در كف پايت فرو مي رود

ارتفاع آنقدر زياد است كه نقطه اي قرمز را مي نيني.

|ــ|

كسي نمي تواند جلوي مرا بگيرد

دست هايم را باز مي كنم...

... و روي ديوار راه مي روم.

 

+  | نوشته شده در ساعت 0  توسط علی نوروزی  | 


86/12/16
فضانورد به ماه مي رود . روي ما مي ايستد،و پشت به زمين سجده مي كند

+  | نوشته شده در ساعت 0  توسط علی نوروزی  | 


86/07/24
به امید رویایی که پوچیش موج می زند دریا ها را

و می ترساند زمین را از زوزه ماه

در شبی که روی بلند ترین بام فریاد بر می آورم

و به فرجام می رسانم....آغازی که به هوای سقوط پر می گیرد.

+  | نوشته شده در ساعت 0  توسط علی نوروزی  |